احساس عمیق دوس داشتن

 

سلام به دوست جونیای خودم خوفید؟؟؟چه خفرا؟؟؟ماکه بدنیستیم یعنی خوب نیستیم این روزا حالم خیلی گرفته یه بغضی تو گلوم جمع شده نمی تونم دردل واقعیه به هیچ کس بگم بیان کنم راستش حالم خیلی گرفته!!!!!! اصلا دیگه نمی خواستم تو وبلاگم چیزی بنویسم می خواستم غیر مستقیم پاکش چون اصلا دیگه حوصله ی هیچ چیو ندارم یه حس درونی بهم می گه که دیگه همه چیو تموم کنم چون وقتی آدم نتونه درد دلشو به هیچ کس نگه ظاهرنمایی کنه شاده هر وقت کسی گفت: دردلتو بگو خوب خوب منم بگم نمی تونم آخه هم می دونم هیچ کس نمی تونه هیچ کاری برام بکنه هم نمی شه دیگه!!!!!!یاد گیر ندین.......

دیگه می خوام این دفتر احساس عمیق دوس داشتن ببندم یا برای همیشه یا برای یه مدت یا یه وبلاگ دیگه که فکر کنم همون احتمال اول درست تره و گرنه اگه حوصله داشتم همینو ادامه می دادم خیلی سخته که آدم الکی خودشو به خواد شادنشون بده بعد تا ناراحت می شی یا هیچ کس باهات حرف نمی زنه یا اگرم حرف بزنه میگه چرا این قدر ناراحتی!!!!!! البته باهام صحبتم که می کنند اما خب همون حرف دومیه می زنن برگردید حرف دومو بخنون می فهمین چی می گم.......... برای اولین بار تو زندگیم یه چیزو خواستم نشد!!!!!! خب فعلا یا کلا برای همیشه بوس بوس بابای تابعد.......

 

{{مراقب مهربونیاتون باشید}}

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱/۸ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ نیوشا ]

 

چراغ های خانه رفته  کمی ترسیدم اما بعد از مدتی با صدای دل نشینی آرام شدم صدا نزدیک تر می شد کمی احساس ترس کردم در حالی که صدا برایم خیلی آشنا بود اما چون سال ها بود صدا را نشنیده بودم احساس ترس داشتم!!!!!هر چه صدا نزدیک تر می شود تپش قلبم بیشتر می شد.... وچون هیچ کس در خانه نبود احساس ترس بیشتری داشتم دقیقه ای چشم هایم را بستم تا همه چیز را فراموش کنم اما مدام صدایش توی گوشم می پیچید. بعد از چند دقیقه احساس کردم شمعی در خانیمان روشن شده است اول فکر کردم پدر مادرم به خانه آمدن اما.......چشمهایم را کم کم باز کردم شمع خانه را کمی روشن کرده بود اما هر چه به خودم فشار اوردم تا چهره ی صدا را ببینم نتونستم!!!!! انگار که چشم هایم جز نور شمع چیز دیگری نمی دید....به طرف شمع رفتم تا آمدم شمع را خاموش کنم دستی آشنا دست هایم را گرفت دست هایم کمی به نور شمع خورد وسوخت. ازترس عقب عقب رفتم اما انگار از دست اون صدا راحت نمی شدم!!!!!از بس که گریه کردم خوابم برد ساعت ها گذشت ومن هنوز بلند نشده بودم آخرای شب بود که بیدار شدم مادر و پدرم هنوز نیامده بود!!!!!!بلند شدم چراغ های خانه آمده بود هر چی دنبال صدا رفتم  وگشتم درخانه پیدایش نکردم به طرف اتاقم رفتم نامه ای کنار میزم بودودر بغل نامه شاخه گل رزقرمزی با ربان به نامه گریه خورده بود به طرف نامه رفتم نامه را باز کردم هیچ چیز در نامه نوشته نشده بود جز چند کلمه:من تورا ماننداین شاخه گل قرمز هنوز در کنار خودحس می کنم وهنوز که هنوزه بوی تو مرا مست می کند......اشکهایم بر روی نامه جاری شد گل سرخ قرمز از دستم افتاد وگوشه ای از گل برگ هایش به زمین ریخت!!!!! به طرف در دویدم در را باز کردم جز یک جای رد پا هی چیز باقی نمانده بود!!!!!

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ نیوشا ]

 

درامتداد راه قدم می گذارم در راه که می روم کسی را می بینم که سال هامنتظر نگاهش بودم وشب ها برایش می گریستم حال که دیگر چشم هایم توان گریه کردن را ندارد به او خیره می شوم بعد ازچند دقیقه اشکهایم از گونه هایم جاری می شود!!!!!!وبه زمین می ریزد!!!!!!جلوتر می روم تا با دستانم صورتش را لمس کنم دستانم به صورتش می فشارم اشکهایش از گونه هایش جاری می شود.بهم نزدیک تر می شود دست هایش را روی صورتم می گذاردو اشکهایم را پاک میکند به صورتش خیره می شوم......تا دستانم را از صورتش میکشم از جلوی چشمانم محو می شود!!!!!!او فقط یک خیال بود.....یک خیال رویایی برای من.....کاش این خیال به واقعیت تبدیل می شودوکاش می توانستم اورا در کنار خودم ببینم....کاش....وکاش....

 

سلام دوست جونیای خودم خوفید؟؟؟؟ببخشید این چند روزه نبودم!!!!!ممنوم که با نظراتون منو دل گرم کردین ببخشید که نتونستم بیام پیشتون مطلب جدیداتونوببینم اما به سر وقت همشونو میام میبینم ونظر میدم بازم ازتون ممنوم که اومدین پیشمو منو خوشحالم کردین اگه شماها رو نداشتم هیچ وقت خوب نمیشدم دوستای گلم بازم امیدوارم بیاید پیشم بازم نظر بدین هیچ وقت از پیشم نرید خوب خیلی حرف زدم فعلا تا آپ بعدی بوس بوس بابای تابعد......

«شهادت امام حسن مجتبی رو به همتون تسلیت میگم»

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ نیوشا ]

سلام به دوست جونیای خودم خوفید؟؟؟؟؟ببخشیدکه دیرآپ کردم آخه امتحانام شروع شده بودتازه تا چندوقت پیش تموم شد!!!!! آخه خودم این چند روزه اصلا حالم خوب نیست برای همین اصلا حس وحال نوشتن نداشتم امابه خاطر شمادوست جونیای خودمم که شداومدم براتون نوشتم.....شایدتادوماه دیگه نیام وبم چون اصلا حالم خوب نیست حتی حوصله ی خودمم ندارم چه برسه وبم اما ازیه طرف دیگه دلم بره شما دوست جونیای خودم تنگ میشه نمی تونم ازپیشتون برم چون برام خیلی سخته!!!!! البته به خاطر شماهم که شده سع می کنم حالم خوب بشه که تادوماه نرم زودبیام پیشتون اما.....نمیدونم چرا این طوری شدم البته یه قسمتیش بره امتحانامه دیگه از هرچی امتحانه بدم میاد یه قسمت دیگشم که ولش کنید.....اماخوب یادگرفتم که توزندگیم چیزای مهمتری از ایناکه برام اتفاق میفته هم هست!!!!!اما نمیدونم چراهرکاری می کنم چراتا یه اتفاق برام مییفته تایه هفته دبسرده میشم مثل الان!!!!!البته خوب به روی کسی نمیارم که ناراحتم چون اصلا دلم نمی خواد اطرافیانم به خاطر من ناراحت بشن البته دلم نمی خواست به شما این موضوع بگم که ناراحت بشین اما خواستم یکم دردل کرده باشم تایکم سبک بشم و یکم از غصه هام کم بشه!!!!!امادوست جونیای خودم سعیمو می کنم که تادوماه دیگه نرم حتی به خاطر شماهم که شده سعیمو می کنم....پس شماهم بانظراتون منو دل گرم کنین حداقل نظرم نمیدین بیاین پیشم تافکر نکنم دیگه هیچ دوستی ندارم!!!!!خوب خیلی حرف زدم فعلابوس بوس بابای تابعد.....

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نیوشا ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستای خوبم خوبید؟؟؟؟ این وبلاگ جدیدرو تقدیم می کنم به کسایی که هیچ وقت فراموشم نکردن وامیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد و بازم بیاید...... حالا دیگه مثل قبل نیستم کلی تقیر کردم اومدم با مطلب های جدید کسایی که تازه وبلاگ منو دیدن اگه خواستن منو با اسم وبلاگم لینک کنن بعد بیان بگن با چه اسمی لینکشون کنم و اونایی هم که منو می شناسن اسم وب قبلیمو عوض کنن بعد با آدرس اون قبلیه عوض کنن بازم البته اگه خواستید خوب راستی برام نظر بذارید باشه؟؟؟؟ خوب فعلا.......
نويسندگان
لينک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed



?